این وبلاگ ورزشی بود طرفدار پرسپولیس ، در زمان حاضر الویت انست که از رهبری اطاعت کنیم

گروه سیاسی - رجانیوز: برخی از مخالفان ایران که خود را داعیه دار سردمداری گروههای اپوزیسیون معرفی میکنند، در آستانه راهپیمایی ۲۲ بهمن و جشن پیروزی انقلاب اسلامی در دانشگاه جرجتاون گردهم آمدند تا به زعم خود از «آینده جنبش دموکراسی ایران» سخن برانند!
به گزارش رجانیوز به نقل از روزنامه ایران، در این جلسه چهرههایی مثل رضا پهلوی، حامد اسماعیلیون، مسیح علینژاد و نازنین بنیادی حضور داشته و برخی از افراد مانند عبدالله مهتدی، شیرین عبادی، گلشیفته فراهانی و علی کریمی به صورت ضبط ویدیویی سخنرانی کردند. این تقارن زمانی بدینمنظور بود که آنها راهپیمایی مردم را که نمودی از وحدت ملی و شکست تمام طرحریزیهای آنها در آشوب است، تحتالشعاع قرار داده و در لوای خبرسازی خود پنهان کنند، زیرا به تصویر درآمدن حضور میلیونی مردم که شاهدی بر بهروزرسانی و تثبیت جمهوری اسلامی است، در برابر میدانی که با همه ابزارها، حمایتهای مادی و همه جانبه خارجی، هجمهسازیهای رسانهای و دروغپردازی خالی از حامی شده، خط بطلانی بر تمام تلاشهای آنها خواهد کشید که این موضوع، برای آنها بسیار گران تمام شده و از اینرو، به انکار آن برآمدهاند. اگر ترکیب افراد حاضر در نشست را مورد بررسی قرار دهیم «اپوزیسیون» به معنای واقعی خود در آنها تجلی نخواهد یافت، چرا که هم سابقه معنادار و قابل تأملی به مفهوم اپوزیسیون ندارند و تنها یا بلندگوهای دولتهای متخاصم بودهاند یا با غوغاسازیها در رسانهها مطرح شدهاند. از سویی دیگر، نه ایدئولوژی و اندیشه لازم برای زمامداری را داشته و نه کارکردی در قالب عملکرد نخبگانی داشتهاند. طیف آنها از پهلوی که تنها رزومهاش نسبت خانوادگی است تا بازیگران و سلبریتیها را تشکیل میدهد که در ردهبندی اپوزیسیون، هیچ وزن و جایگاهی ندارند. همچنین، آنها طرفدار و هواخواه قابل توجهی در داخل کشور نداشته و فاقد پایگاه اجتماعی در بدنه جامعه هستند.
اضطراری به نام اتحاد خودخوانده!
تنها دلیلی که آنها را کنار هم قرار داده ویژگی مشترک تلاش برای از بین بردن جمهوری اسلامی است که در همین ایده متوهمانه هم نه ایدهای وجود دارد و نه حتی خودشان افق و چشماندازی نسبت به آن متصورند. آنها در طول نشست سعی میکردند که وجهه همبستگی خود را حفظ کنند و وعدههایی را به یکدیگر پاس دهند؛ وعدههایی که حجم زیادی از آنها دربردارنده تمایلات گروههای تجزیهطلب بود!
وجود اختلاف عدیده و حل نشدنی در آنها امری انکارناپذیر است و در همین نشست هم مشهود بود. برای نمونه میتوان به این جمله اشاره کرد که توسط یکی از حاضران بیان شده بود: «هدف ما این نیست که تبدیل به شورا شویم، هدف این است که کمک کنیم شورا تشکیل شود»! اظهارات مهتدی در حاشیه این نشست هم مصداق دیگری برای این موضوع است. او با بیان اینکه «ناسیونالیسم ایرانی به دنبال یک ایران انحصاری است و حقوق اقلیتها را قبول ندارد» و «هیچ پیش شرطی را قبول نمیکنم؛ اینکه یک نفر شرط بگذارد و همه هم به او ملحق شوند، قابل قبول نیست» از اختلافات رفع نشده و شکافهای وحشتناک جریان اپوزیسیون پرده بر داشت. علاوه بر آن بر همگان ثابت کرد که این ائتلاف، اجماعی پوشالی و فرمایشی بوده است. همچنین، مبنای گردآمدن آنها، تظاهر به یکدستی و اتحاد برای رفع فشار افکار عمومی بوده است.
اما نکته مهم در این سخنان، فاش شدن چهره تجزیهطلبی در حاشیه نشست بود. زیرا طیف اپوزیسیون در خلال سخنرانی، تلاش کردند که با پایبند نشان دادن خود به یکپارچگی ایران و لزوم اهمیت به تکثر و قومیتهای مختلف، هم تجزیهطلبی را انکار کنند و هم توجه اقوام مختلف را به خود جلب کنند. اما دیری نپایید که نیات درونی و اهداف اصلی خود را که جداسازی کردستان از ایران است، برملا کردند. عبدالله مهتدی بیان داشت: «....پس از آزادی خواست خود را (تجزیه) مطرح میکنیم و الان وقتش نیست، بعدها آرایش سیاسی عوض میشود و لزوماً چنین نیست که افراد و نیروهایی که در حال حاضر به هم نزدیکاند در آینده هم چنین باشند.»
در فیلمهای منتشر شده از تجمعات افراد خارجنشین سعی شده که از پرچمهای خاصی برای ایجاد یکدستی و اتحاد استفاده شود و بر خلاف تجمعات قبل، تکثر و اختلافات گروهها را از دید دوربین رسانهها پنهان کنند؛ اما با رصد سایتها و رسانههای مربوط به گروهکهای تجزیهطلب میتوان دید آنها با پرچم خاص خود در زاویهای دیگر در تجمعات حضور داشتند و حاضر نشدند که به پرچم واحد تمکین کنند! این موضوع به تنهایی، نبود اجماع واقعی و عدم پایبندی به دکور اجماعسازی اپوزیسیون را اثبات میکند.
انگیزههای برگزاری نشست
انگیزهای که در وهله اول، میتوان برای چنین نشستی برشمرد، تداوم و بازیابی آشوب از بستر تحرکات خارج از کشور است. به این منظور میکوشند با انگیزه دادن به عناصر دخیل در آشوب، آنها را برای حضور خیابانی ترغیب کنند و آنها را به میدان اولیه و نقطه شروع آشوب بکشانند. بویژه در شرایط کنونی که دیگر تنور آشوب برای چند ماه است که سرد شده و بسیاری از حاضران در خیابان یا از اقدامات خود پشیمان یا ناامید شدهاند. انگیزه دیگر، جبران خلأ رهبری برای از دست نرفتن جریان آشوب است؛ آنها سعی دارند شکست خود را با بهکارگیری عبارت «اختلاف نظر» سرپوش بگذارند و با ایجاد جایگاه رهبری آشوبها را در راستای تضعیف جمهوری اسلامی تداوم بخشند. به نظر میرسد که آنها مثل همیشه بازهم دچار محاسبات غلط شدهاند؛ زیرا تصور میکنند اگر تلاشهایشان در راستای براندازی به نتیجه نرسیده، بهخاطر نبود رهبر بوده است! حال آن که نمیدانند که جامعه ایران بهخاطر دلایل دیگری به آنها اعتنا نمیکند؛ دلایلی از جمله فقدان قوه عاقله، خام خیالی و دیدگاههای غیرواقعبینانه و البته خطرناک.
این مطالب بخوبی نشان میدهد که آنها شناختی از تاروپود جامعه کشور ندارند؛ موضوعی که در برخی سخنان خود بهطور تلویحی به آن اعتراف کردهاند. اما حتی اگر فرض کنیم که تصور آنها مبنی بر نیاز به رهبر درست است، باز هم باید گفت که از ویژگیهای اساسی که رهبری یک جنبش باید دارا باشد، این است که به معنای واقعی باید از دل جنبش انتخاب شده باشد؛ چیزی که در افراد حاضر در نشست مشاهده نمیشود؛ اجماع اپوزیسیون، تنها حرکتی نمایشی و ساختگی است که بتواند بر نبود رهبر سرپوش بگذارد.
از دید آنها، این نشست و تلاش برای اجماعسازی، راهی جهت ارتقای سطح اپوزیسیون برای تقابل با جمهوری اسلامی است؛ اما نکته اینجاست که افراد حاضر در نشست، هیچگاه فعالیت غیررسانهای و به دور از غوغاسازی، در راستای نشان دادن ایراندوستی و میهندوستی در پرونده خود نداشتهاند. آنها در اصل، هوای قدرت در سر دارند و حذف تدریجی از ذهن مردم این خطر را برای آنها در پی دارد که جایگاهشان را به عنوان اپوزیسیون از دست بدهند. مجموعه اقدامات آنها را باید در همین راستا دانست.
دموکراسی با طعم التماس!
باقیمانده رژیم پهلوی در این نشست، بهطور التماسی و با حقارت تمام رو به قدرتهای غربیها اعلام کرد که «پشت ما را خالی نکنید، ما را وجهالمصالحه قرار ندهید.» اینچنین برمیآید که سیرک اپوزیسیون با صراحت هرچه بیشتر تصمیم دارد که خود را عروسکهای خیمهشببازی غرب نشان دهد و از این موضوع نیز ابایی ندارد. نامبرده در حاشیه مراسم در مورد اسرائیل گفته بود که «ما خواهان آن هستیم که کارشناسان اسرائیلی در زمینههای مختلف در ایران به کار گرفته شوند»؛ موضوعی که مانند همیشه مورد استقبال آنها واقع شده و خبر از لابیهای این رژیم در صحنهگردانی نشست و نقش مهم آنها در تدارکات مورد نظر پهلوی و دیگر افراد میدهد. چنین بازیهایی حکایت از آن دارد که اپوزیسیون خودخوانده، از این مسأله وحشت دارند که نتوانند چک غرب را در داخل ایران نقد کنند و نگرانند که جایگاه موهوم خود را از دست بدهند. استفاده از کاتالیزورهای غربی، مانند فشار حداکثری و ابزار تحریم نیز از محوریترین اظهارات آنها بود. موضوعی که بیش از پیش نقاب از چهره میهندوستی آنها برمیافکند و هدف اصلی یعنی تحت فشار قراردادن مردم را در انظار عمومی نمایان میکند.
تنها آورده این نمایش، تقلا برای مخفی کردن اختلافات بود؛ اختلافاتی که البته از نظر مردم نیز دور نمانده است. دیگر رهاورد چنینی نشست هایی، میتواند پولهای بیشتری باشد که از سوی لابیها و محافل غربی به جیب حاضرانش جلب میشود. روشن است که آنها مورد استقبال مردم قرار نگرفتند و اظهاراتشان حتی در رسانههای ضد انقلاب نیز چندان با استقبال مواجه نشد. آنها در این نشست، کوشیدند تا یک پل ارتباطی بین اقدامات خارج از کشور با داخل، در ذهن مردم ایجاد کنند تا با حمایت لفظی، آشوبگران داخلی را به تداوم آشوب دعوت نمایند و وجه تقارنی از اقدامات و تجمعات خارج از کشور را برای تجمعات داخل شکل بدهند. این در حالی است که خارجنشینان مخالف جمهوری اسلامی در تمام این چند دهه از مدار توجه مردمی خارج بودهاند.
نکتهای که در این بین خود را متمایز میکرد، ورود ادبیات منافقین در اظهارات برخی حاضران بود؛ بهطوری که نشان میداد که منافقین، ضلع پنهان این نشست بودهاند. به نظر میرسد که منفور بودن منافقین حتی از سوی مخالفان جمهوری اسلامی باعث شده تا این گروهک در توافقی از پیش تعیین شده، تصمیم بگیرد خود را از رسانه دور بدارد و در پشت پرده، جریان آشوب را علیه جمهوری اسلامی رهبری کند. در نهایت باید گفت که عموماً آنچه در این دست نشستها، مطرح میشود بازخوانی دیکته دولتهای غربی است؛ وگرنه روشن است که چنین افرادی که بعضاً مخارجشان از جیب مادرشان تأمین میشود، در حدی نیستند که بخواهند وجهه اپوزیسیون به خود بگیرند؛ چه برسد که بخواهند آن را رهبری کنند!
گروه بینالملل-رجانیوز: زوزجمعه، ۲۱ بهمن، یک روز پیش از سالگرد پیروزی انقلاباسلامی، اجلاسی عجیب و متفاوت در جورجتاون آمریکا برگزار شد. این اجلاس که «آینده جنبش دموکراسی در ایران» نام داشت، میهمانان نامآشنایی را در خود جا داد. با این حال اما بنظر میرسد خطای محاسباتی این افراد بسیار زیادتر از آن است که کسی آنرا جدی بگیرید.

به گزارش رجانیوز؛ رضاپهلوی، مسیح علینژاد، نازنین بنیادی، حامد اسماعیلیون در گردهمایی در دانشگاه جورجتاون آمریکا درباره آنچه که خود «انقلاب» میدانند، به گفتوگو پرداختند. البته سابقا اعلام شده بود که عبدالله مهتدی، شیرین عبادی، علی کریمی و گلشیفته فراهانی هم حضور داشته باشند! این اتفاق البته احتمالا به دلیل عدم توانایی این افراد در صحبت کردن بیش از یک دقیقه، محقق نشد.
سیآیای پشت پرده نشست اتحاد!
یکی از نکات جالب این نشست که با میزبانی دانشگاه جورجتاون برگزار شد، با مجریگری کریم سجادپور برگزار شد. این فرد یکی از افراد نزدیک به سیآیای (CIA) است و نماینده امور ایران در «گروه بینالملی بحران» و «بنیاد کارنگی» است. شاید مجریگری چنین فردی بیش از پیش سناریو «اتحاد سوری به فشار نهادهای امنیتی غربی» را تایید کند.
گروههای ضدانقلاب تکثر بسیار زیادی دارند و این تکثر به زعم بسیاری از کارشناسان هزینههای زیادی برای این شبه جریان معاند جمهوری اسلامی داشته است. از سویی سلطنتطلبان و از سوی دیگر منافقین، در یک سمت سپهر سیاسی جمهوریخواهان لیبرال و در سوی دیگر چپگرایان و تجزیهطلبان, قرار دارند. در طول تاریخ ۴۴ ساله انقلاب این افراد هرگز هیچ حرف مشترکی جز دشمنی با جمهوریاسلامی نداشتند.
نکته حائز اهمیت دیگر این است که هر کدام از این گروهها کم یا زیاد، ارتباطاتی را با نهادهای سیاسی و امنیتی غرب ایجاد کردند. برای مثال با لابی سازمان منافقین چندی پیش طرح ریاستجمهوری مریم رجوی به کنگره آمریکا ارسال شد. این حمایتها البته اگر چه چندان در واقعیت صحنه سیاسی تاثیر ندارد و مقصود غرب از این سیاست امتیازگیری از جمهوریاسلامی ایران در مذاکرات است اما برای این گروههای سیاسی به نوعی ارزش افزوده محسوب میشود. این گروهها به دلیل اختلافاتی که همواره با یکدیگر داشتهاند، هرگز موفق به ایجاد وفاق برای استفاده حداکثری از این لابیها نشده است. سرویسهای غربی نیز به همین علت، این گروهها را به اتحاد کردن فرا میخوانند.
برای دین فیلم به سایت رجا نیوز مراجعه کنید
Video Player
نشست جورجتاون نیز در راستای همین سیاست قابل تحلیل است. البته پازل شکلگیری این اتحاد، یک تکه گمشده مهم دارد. اتحاد برای ضدانقلاب ذاتا «ممتنع» است. درگیریهای میان این گروهها در تاریخ، همیشه وجود داشته است و از قضا رو به افزایش بوده است. برای مثال سازمان منافقین از پیش از انقلاب، با سلطنتطلبان نزاع عمیقی داشته است و این درگیریها با بعد از انقلاب و «دعوای رهبری ضدانقلاب» افزایش یافته است و نشانی از بهبود در روابط این دو گروه دیده نمیشود.
برای گذار از این وضعیت، ابتکار سیستمهای امنیتی غربی ایجاد یک اتحاد، بسا سوری بوده است. این گزاره از صبحتهای این افراد نیز قابل دریافت بود. شیرین عبادی در این نشست گفت: «تنها دلیل ماندن جمهوریاسلامی، اختلافات ما است و اگر ما متحد شویم کار تمام است». اما این ادعا تحت شعاع دو واقعیت بزرگ است.
نخست، ماندن جمهوریاسلامی ایران به قدرت درونیاش بازمیگردد نه اتحاد کردن گروههای متخاصم. این اتحاد نیز کاملا سوری است و با فشار نهادهای امنیتی غرب به وجود آمده و چندان ارزش سیاسی ندارد.
بیتوجهی مردم و رسانهها به نشست مضحک ضدانقلاب
در جریان اغتشاشات عدهای معتقد بودند ائتلاف اپوزیسیون میتواند برای جمهوریاسلامی تبدیل به چالش شود. اما اکنون که این اتفاق به صورت نمایشی و روبنایی محقق شده چندان مورد توجه کسی قرار نگرفته است و رسانههای خارجی معدودی نیز آن را پوشش دادند.
«رویترز» از معدود این رسانهها بود که با تیتر «راههای اتحاد اپوزیسیون پراکنده» به آن پرداخته است. این رسانه اشاره کرده است که مدتها است اپوزیسیون در ایران به گرایشهای مختلف و قومیتها تقسیم شده است و توان کنشگری چندانی ندارد.
«یاهونیوز» نیز در گزارشی به این نشست پرداخت. در این گزارش نیز با اشاره به آرام شدن وضعیت و پایان اغتشاشات اشاره کرده است. در بخشی از این گزارش آمده است: «اکثر تحلیلگران معتقدند اعتراضات در ایران، در ماههایی که صدها کشته، هزاران بازداشتی و چهار اعدام به همراه داشته، شتاب خود را از دست داده است. اما شرکتکنندگان در این نشست اصرار داشتند که رژیم همچنان در معرض تهدید است!»
بنظر میرسد این محفل ضدانقلاب، بیشتر به برنامهریزی برای دنیای موازی شبیه بود تا بررسی آینده جنبش دموکراسی در ایران. درست فردای همین اجلاس کماهمیت، در خیابانهای کشور «واقعیت» بار دیگر بر «بازنمایی رسانهای» غلبه کرد و میایونها نفر در حمایت از انقلاب اسلامی به خیابانها آمدند. نمایش جورجتاون، کمدی است که فقط خودشان به آن نمیخندند.
انتهای پیام/
تصاویر خاص باشگاه خبرنگاران جوان از خانم هایی که بدون حجاب یا با حجاب ضعیف در راهپیمایی امروز حاضر شدند!





در سالهای اول پیروزی انقلاب، خاطره رژیم پیشین و تباهیها و سیاهکاریهایش، آنچنان در ذهن جامعه واضح و دقیق برجای بود که کسی را جرأت دفاع از سلطنت و شاهان پهلوی نبود.
به گزارش رجانیوز به نقل از روزنامه ایران، اما سالهایی چند پس از پیروزی و بروز برخی اختلافات و شکاف میان انقلابیون، مخالفان نظام (که بعضاً خود از مخالفان نظام پیشین هم بودند، اما پس از انقلاب به جایگاه مورد انتظار خود نرسیدند) و سلطنتطلبان و طرفداران رژیم پهلوی با توجه به کاستیها و نارساییهایی که کمابیش دامنگیر همه جوامع و نظامهاست، دست به تحریف تاریخ زدند و به گفتن و نوشتن درباره «مزایای رژیم پهلوی و ستایش از آن پرداختند که از این جریان میتوان با عنوان جریان پهلویگرایی یاد کرد. اما پهلویگرایان برای توجیه و دفاع از رژیمی که با اراده ملی نفی شد، با سه بحران اساسی روبهرو هستند؛ این بحرانها بنیان ادعاهای آنها را به چالش میکشاند: بحران توجیه نحوه پیدایش و منشأ حکومت پهلوی (بحران مشروعیت)- بحران توجیه کارنامه عملکرد حکومت پهلوی (بحران کارآمدی)- بحران توجیه سقوط حکومت پهلوی (بحران بقا).
بحران توجیه نحوه پیدایش و منشأ حکومت پهلوی (بحران مشروعیت)
ابتدا باید دید مشروعیت سیاسی چیست و در تعیین ماهیت یک نظام سیاسی چه جایگاهی دارد؟ در علم سیاست، دو مفهوم مشروعیت و حقانیت پیوند وثیقی با یکدیگر دارند؛ مشروعیت باوری است که بر اساس آن «حق» فرمان دادن برای رهبران و وظیفه فرمان بردن برای شهروندان محقق میشود. به عقیده ماکس وبر مشروعیت عقیدهای است که در ذهن مردم نسبت به حقانیت قدرت شکل میگیرد و به این باور میرسند قدرتی که بر آنها حاکم است، موجه و مشروع است. برای آنکه قدرت و صلاحیت تداوم یابد، باید با مشروعیت همراه باشد. بنابراین مشروعیت یک نظام سیاسی یعنی اینکه آن نظام «حق» حکمرانی داشته باشد و آن حق از سوی مردم شناخته و پذیرفته شود.
از این رو گفته میشود که مشروعیت سیاسی فرایندی است که در آن قدرت سیاسی به اقتدار تبدیل میشود و خصلتی عقلانی مییابد. پهلویستایان چون از اهمیت مسأله مشروعیت و بحران مشروعیت رژیم پهلوی و پیوند آن با بیگانه آگاهند و میدانند که برای دفاع از رژیمی که پایههای مشروعیت آن مخدوش باشد، هم علم و دادههای تاریخی و هم افکار عمومی آنها را یاری نمیکند، معمولاً دو گونه واکنش نشان میدهند؛ یکی توجیهگری و تحریف تاریخ برای جعل مشروعیت و دیگری سبک شمردن امر مشروعیت و انکار ضرورت آن.
آنها برای توجیه ضرورت کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ و مشروعیت بخشی به آن، با ترسیم و توصیف نادرست اوضاع ایران در آستانه کودتا، ایران را در آستانه تجزیه معرفی میکنند. در نوشتههای آنان مطالب به گونهای مطرح میشود که گویا انگلیس در آن مقطع موافق آن وضع نابسامان ایران بوده و رضاخان برای نجات ایران و در مقابله با انگلیس اقدام به کودتا کرد. همچنین چون میدانند وابستگی خارجی اساس هرگونه مشروعیت را زیر سؤال میبرد، دخالت انگلیس در کودتا و برکشیدن رضاشاه پهلوی را انکار میکنند. اما پیوند کودتا با انگلیس، آنچنان گسترده و متواتر در منابع تاریخی و اسناد داخلی و خارجی آمده است که هیچ محقق و مورخ منصفی قادر به انکار آن نخواهد بود. افزون بر این، رضاخان خود نیز در حضور برخی رجال اذعان کرد که انگلیسیها او را روی کار آوردند؛ یحیی دولت آبادی نوشته است که سردارسپه در حضور او و میرزا حسن مستوفی الممالک، میرزا حسن مشیرالدوله، دکتر محمد مصدق، سید حسن تقیزاده، حسین علاء و دو نفر از وزرای دولت یعنی مخبرالسلطنه هدایت و محمدعلی فروغی، اظهار داشت: «مثلاً خود مرا انگلیسیها روی کار آوردند؛ ولی وقتی روی کار آمدم به وطنم خدمت کردم.» همین مطلب را دکتر مصدق نیز گفته است: «...به خاطر دارم که سردارسپه نخست وزیر در منزل من با حضور مرحومان مشیرالدوله و مستوفی الممالک و حاج میرزا یحیی دولت آبادی و آقایان مخبرالسلطنه و تقی زاده و علاء اظهار کرد مرا انگلیسیها آوردند ولی ندانستند با چه کسی سر و کار دارند...»
جالب است به رغم اینکه دو طرف قضیه، یعنی هم انگلیسیها و هم خود رضاشاه، قبول دارند که رضاخان را انگلیسیها روی کار آوردند، پهلویستایان و رضاشاهپردازان مجاب نمیشوند و انکار میکنند! زیرا بخوبی میدانند که اگر حکومت یک کشور برآمده از اراده بیگانه باشد و برخاسته از اراده مردم آن کشور نباشد، فاقد مشروعیت سیاسی میشود. البته برخی از آنها در برابر شواهد انکارناپذیر متعدد، در مواردی ناگزیر شده و پیوند کودتا و رضاخان با انگلیس را میپذیرند، اما واکنش دوم را بروز داده و به سبک شمردن امر مشروعیت سیاسی و انکار ضرورت آن روی میآورند. آنها همان سخن رضاخان را تکرار کرده و میگویند او اگر به وسیله انگلیس هم به حکومت رسیده باشد، برای کشورش کار کرد! در حالی که با انکار ضرورت مشروعیت از سوی آنها حقیقت و اهمیت آن از بین نمیرود؛ دشوار است که بتوان ملتی را نشان داد که نسبت به حریم حیثیت و حاکمیت ملی خود بی تفاوت بوده و آن را در پیش پای بیگانه ذبح کند. بسیاری از جنگهای خونین و تحمل هزینههای سنگین میان ملل مختلف در طول تاریخ، ریشه در همین موضوع پاسداشت حرمت حاکمیت ملی و جلوگیری از تجاوز بیگانه دارد.
ظاهراً پهلویستایان ناگزیرند که چنین متعصبانه و غیر علمی با واقعیت مقابله کنند؛ چون پذیرش این واقعیت پیامدهای نظری و حقوقی گریزناپذیری برای آنها داشته و دیگر ادعاهایشان درباره کارکرد و کارنامه رژیم پهلوی را نفی و نقض میکند. آنها آگاه هستند که دخالت بیگانه به معنای نقض حاکمیت ملی و سلب مشروعیت از حکومت عامل بیگانه است. از منظر علم سیاست و حقوق اساسی و حقوق بینالملل حاکمیت ملی به مثابه حریم و مظهر استقلال و حیثیت یک کشور بوده و مبنای اعمال اقتدار ملت در کشور است و این امر به عنوان یک اصل مسلم پذیرفته شده است. رضاخان که از چگونگی به قدرت رسیدن و ضعف پایگاه اجتماعی و نیز قانونی خود آگاهی داشت و بیش از همه از فقدان مشروعیت خود آگاه بود، در سال ۱۳۰٤ ابتدا با جلب نمایندگان مجلس شورای ملی پنجم به صورت فردی و گروهی به زیرزمین ساختمان نخست وزیری، آنها را تهدید کرد تا به ماده واحده انتقال موقت سلطنت از قاجار به پهلوی رأی بدهند. این کار از پایه غیر قانونی بود، زیرا سلطنت قاجاریه اصل مصرح قانون اساسی بود و تغییر سلطنت و خلع پادشاه، امری تأسیسی است و در صلاحیت مجلس شورای ملی نبود. پس از آن نیز مجلس مؤسسانی برساخت که بنا به اذعان سیروس غنی، در آن فقط نامزدانی را که مطمئن بودند به رضاخان رأی (یا بگوییم تاج) میدهند، اجازه دادند انتخاب شوند.» بنابراین پهلوی ستایان نمیتوانند رأی مجلس چهارم و مجلس مؤسسان را دستاویز مشروع نشان دادن سلطنت پهلوی کنند.
رژیمهای دیکتاتوری معمولاً میکوشند برای کسب مشروعیت ظاهری قانونی برای خود تدارک ببینند. اما پر واضح است چون بیشتر مردم زیر حکومت آنها به حقانیتشان باور ندارند، هرگاه فرصتی پیدا کنند چنین رژیمهای ظاهراً قانونی را نفی و عدم حقانیت و مشروعیت آنها را برملا میکنند. میتوان گفت بر آمدن و برافتادن هر دو شاه رژیم پهلوی مصداق روشنی از این واقعیت است و تلاشهای پهلویستایان برای رهایی از این بحران همچنان بیهوده مینماید.
بحران توجیه کارنامه عملکرد حکومت پهلوی (بحران کارآمدی)
افزون بر بحران مشروعیت، پهلوی گرایان با بحران کارآمدی، حکومت پهلوی نیز رویاروی میشوند. از کارآمدی تعاریف متعددی در حوزههای اقتصاد، مدیریت و سیاست ارائه شده است. برآیند همه آن تعاریف این است که «کارآمدی یعنی موفقیت در تحقق اهداف با توجه به امکانات و موانع».
پهلوی ستایان معمولاً با ارائه آمار و ارقام در زمینه ارتش، تشکیلات دادگستری، امور زنان، راه و راهآهن، آموزش و پرورش، دانشگاه، بهداشت و درمان، ایجاد کارخانجات و صنایع و سازمان اداری، تلاش میکنند رژیم پهلوی را حکومتی کارآمد و سازنده وصف کنند. در حالی که اینها بخشی از کارکردهای یک حکومت است و صرف انجام آنها به تنهایی به معنای کارآمدی نیست؛ کارآمدی یعنی موفقیت در تحقق اهداف نه صرفاً انجام چند اقدام. ابتدا باید هدف به درستی تعریف و روشن شود که برای تعیین کارآمدی حکومت، منظور هدف حکومت است یا هدف جامعه؟ آیا آن هدفی که حکومت نشانه گرفته مطلوب و منظور و هدف ملت هم هست؟ البته اگر جامعه و حکومت دو پدیده جدا و بدون پیوند با یکدیگر باشند، در آن صورت کارآمدی دولت را میتوان با توجه به هدف تعیین شده از سوی خودش ارزیابی کرد. اما دولتها اصولاً وجودی مستقل از جامعه ندارند و صرفاً شأنی ابزاری داشته و به عنوان ابزار تحقق اهداف و مطالبات جامعه معنا و اعتبار پیدا میکنند. به بیان دیگر، اگر در جامعهای دولت برآمده از سنت یا رأی جامعه باشد و به گونهای نوعی همپوشانی میان اهداف دولت و جامعه وجود داشته باشد، میتوان کارآمدی دولت را براساس اقدامات انجام شده و اهداف تعریف شده از سوی آن بررسی کرد. اما اگر حکومتی برآمده از اراده ملت نباشد نمیتوان براساس تعریفش، به تعیین کارآمدی او پرداخت. بنابراین باید دید جامعه چه مطالبات و نیازهایی داشته و حکومت در برآوردن آن مطالبات چقدر موفق بوده است. ارزیابی کارآمدی یا ناکارآمدی دولتها بر مبنای موفقیت یا عدم موفقیت آنها در برآوردن نیازها و انتظارات جامعه انجام میشود. به همان میزان که دولتی در تحقق اهداف جامعه خود موفق باشد، میتوان آن را کارآمد دانست. بنابراین داور نهایی در این باره، جامعه است.
پهلوی ستایان تن به چنین تفکیکی نمیدهند و بدون اینکه تبیین درستی از پیوند میان حکومت پهلوی و ملت و نظر جامعه درباره کارنامه آن ارائه کنند، از کارآمدیاش سخن میگویند. از آنجا که اقدامات یک رژیم در پرتو منشأ پیدایش و مشروعیت آن معنا مییابد، درست آن است که ابتدا تکلیف ماهیت رژیم پهلوی از جهت منشأ پیدایش و مشروعیت روشن بشود، آنگاه در ذیل ماهیت آن کمیت و کیفیت کارنامه اداری و اجرایی آن با شاخصهای علمی بررسی و ارزیابی شود؛ اما همانگونه که در مبحث بحران مشروعیت به اختصار اشاره شد، پهلوی گرایان چون در این عرصه ناتوانند از این رو از آن گریزانند؛ زیرا پذیرفتنش، بنیاد دیگر ادعاهای آنها را ویران میکند. میرزاتقی خان امیرکبیر در دوره کوتاه سه ساله صدارت خود در دربار ناصرالدین شاه اقدامات مهمی کرد و تحولاتی در جامعه ایجاد کرد. پهلویها هم در پنجاه و چند سال حکومت خود اقدامات مهمی انجام داده و تحولات مهمی ایجاد کردند. این سؤال قابل تأمل است که چرا در تاریخ ایران از امیر کبیر به نیکی یاد میشود و درباره اقدامات او قضاوت عمومی مثبت است، اما اقدامات پهلویها تنفر ملی ایجاد کرد و سرانجام به انقلاب ملت بر ضد آنها انجامید؟
واقعیت این است که در زندگی فردی و اجتماعی بشر، سه رکن سیاست، اقتصاد و فرهنگ پیوند نظاممند با یکدیگر داشته و باید تعاملی متوازن با یکدیگر داشته باشند. ملت ایران برای پیشینه تمدنی و فرهنگی خود ارزش قائل است و اینگونه فکر نمیکند که لازمه جبران ضعفهای کنونیاش چشم پوشی از هویت و تمدنش است. امیرکبیر به عنوان یک اصلاحگر نشان داد که تأمین امنیت، اصلاح قشون، تأسیس دارالفنون و پیشرفت علمی، اصلاح امور دیوانی و اداری، تنظیم امور اقتصادی و مالیات و دخل و خرج کشور، تنظیم سیاست خارجی مستقل حتى اصلاحات اجتماعی از قبیل لغو بست نشینی و به طور خلاصه «تلاش برای پیشرفت» نیاز اساسی جامعه است و اگر این کارها برپایه تحکیم هویت و استقلال کشور انجام گیرد، نه تنها با مخالفت جامعه روبهرو نمیشود، بلکه مورد استقبال هم قرار گرفته و به نیکی از آنها یاد میشود.
حال باید دید آیا ملت ایران اعم از شهری و روستایی و حتی ایلات و عشایر که از زمان عباس میرزا برای پیشرفت خود در اندیشه «چه باید کرد بود» و تجربه امثال امیرکبیر و انقلاب مشروطه را نیز در کارنامه خود داشت، با شاخصهای پیشرفت از قبیل تأسیس مدرسه و دانشگاه و بهداشت و صنعت و راه و راهآهن و... مخالف بودند و برای اینگونه اقدامات رضاشاه با او مخالفت کردند؟ واقعیت این است که برخی از اقدامات حکومت پهلوی، حتی از قبل از مشروطه جزو خواستها و نیازهای ایرانیان و نیز در برنامه و دستور کار دولتهای پیشین بود و در دوره پس از مشروطه و بویژه جنگ جهانی اول و اشغال کشور و ضعف دولت مرکزی و بروز ناهنجاریهای ناشی از آن (که پهلوی گرایان برای توجیه کودتای ۱۲۹۹ از آنها به عنوان تجزیه طلبی اقوام ایرانی و متلاشی شدن کشور یاد میکنند) این نیازها و خواستهها با شدت بیشتری احساس و دنبال میشد.
از قضا در همین مقطع انگلیس هم به رغم سیاست قبلی خود، در شرایط جدید جهان برای حفظ ایران در پیوند با بلوک غرب در برابر تهدید شوروی چنین اقدامات و اصلاحاتی را ضروری دید بدینگونه میان نیازهای ایران و انگلیس نوعی همسویی به وجود آمد. در این میان، انگلیس قدرتمند بود و توانست کودتا کند و حکومتی روی کار آورد که کشور را در راستای منافع و اهداف کوتاه مدت و بلندمدت او مدیریت کند. مشکل از آنجا آغاز شد که اقدامات برنامه ریزان و کارگزاران دولت کودتا از مسیر رفع نیازهای بنیادین و برآوردن مطالبات اصیل جامعه فاصله گرفت. آنها با رویکردی شبه مدرنیستی عناصری را به عنوان نسخه مدرنیزاسیون کشور مطرح و اجرا کردند که در فهرست نیازها و مطالبات جامعه قرار نداشت و هیچ نسبتی هم با توسعه و پیشرفت کشور نداشت و حتی در تعارض با ارزشها و هویت ملی جامعه نیز بود.
به بیان دیگر منظومه مدرنیزاسیون پهلویها، وجوهی فرای وجه عمرانی و امنیتی آن داشت که بر آنها سایه افکنده و در نگاه جامعه ایرانی به آنها ماهیت و معنایی غیر ملی بخشید. همین باعث شد که جامعه برآیند اقدامات آن حکومت را که برخی از آنها فی نفسه ممکن بود مطلوب جامعه باشد، در راستای تحکیم تمدن و هویت ملی و عزت و استقلال خود نبیند و از این رو تا سرنگونی رژیم پهلوی با آنها مبارزه کرد. بنا براین هنگامی که اجرای برنامه توسعه و اقدامات و کارکرد یک حکومت، نابودی آن را در پی داشته باشد، با چه معیاری میتوان آن حکومت را کار آمد دانست؟ کارآمدی که باید بقای حکومت را تضمین کند؛ اما حکومتی که ملتش بر آن میشورد همان شورش بزرگترین دلیل ناکارآمدی آن است.
ممکن است برخی از پهلوی گرایان و رضاشاه پردازان به واقع بپندارند و یا بنا به عللی اینگونه وانمود کنند که تنها مشکل رژیم پهلوی دیکتاتوری یا مواردی از قبیل اقتصاد دولتی، تمرکز همه قدرت و اختیارات و تصمیم گیریها در پایتخت، اهمیت بیش از حد دادن به قوای مسلح، فقدان توسعه سیاسی حرص و ولع سیری ناپذیر رضاشاه در تصاحب املاک بوده است. چنین خطایی ناشی از عدم شناخت ماهیت حکومت پهلویها و تعارض مدرنیزاسیون آن حکومت با هویت ملی و تمدن ایران است؛ دیکتاتوری یکی از مشکلات مهم حکومت پهلوی بود اما تنها مشکل آن نبود. انگلستان هم قبل از کودتا میخواست نمونه کوچکتر همین نسخهای را که بعداً به وسیله پهلویها اجرا شد، با ظاهری دموکراتیک و در قالب قرارداد 1919 به اجرا دربیاورد. اما به رغم به کارگیری همه اهرمهای نفوذ خود در میان رجال و اقشار مختلف موفق نشد، چون جامعه آن را با هویت و استقلال خود ناسازگار میدید و نپذیرفت. از اینرو، سرانجام دست به کودتا زد و آن طرح در سطح گستردهتری به طور آمرانه به وسیله حکومت رضاشاه به اجرا درآمد و البته همین تعارض عامل مهم ناکارآمدی آن حکومت گردید.
بحران توجیه سقوط حکومت پهلوی (بحران بقا)
مدافعان رژیم پهلوی در تبیین و تفسیر علل و اسباب واقعی برکناری دو پادشاه پهلوی نیز با بحران مواجهند. آنها هنگامی که در برابر دادههای پرشمار تاریخی درباره سقوط شاهان پهلوی قرار میگیرند که با گفتمان آنها جور درنمیآید، به فرافکنی و مغالطه روی آورده و مخالفان خود را متهم میکنند و در برابر این پرسش که اگر رضاشاه وابسته به انگلیسیها بود چرا او را برکنار کردند، به حربه ابزار غیرعلمی «تاریخمصرف» متوسل شده و میگویند رضاشاه وابسته به انگلیس بود، اما چون تاریخمصرفش برای انگلیسیها تمام شد، برکنارش کردند؛ اما حقیقت این است؛ با استناد به دادههای تاریخی گفته میشود منافع انگلستان در شرایط پس از جنگ جهانی اول اقتضا میکرد رضاخان را به حکومت برساند و ۲۰ سال پس از آن در شرایط جنگ جهانی دوم وقتی مقتضیات جدیدی برایش پیش آمد و منافعش اقتضا کرد، وی را برکنار نمود. چنین بیانی عین علم است، حتی اگر توجیه نادرست مدعی از شرایط متحول جنگ جهانی دوم و موضع رضاشاه برای علت برکناری او پذیرفته شود، باز مؤید این اصل علمی است که شرایط جنگ تغییر کرد و تصمیم انگلیس درباره رضاشاه نیز تغییر کرد. اینکه برکناری رضاشاه معلول تغییر شرایط جبهههای جنگ جهانی دوم بود، کشف جدیدی نیست؛ واقعیتی است که همواره بر همگان معلوم بوده است. سخن بر سر این است که در جریان تغییر شرایط جنگ چه عاملی باعث برکناری او شد؟ پهلویستایان میگویند آلمانگرایی رضاشاه عامل برکناری او بوده است، اما شواهد تاریخی نشان میدهد آلمانگرایی «مردم» عامل بوده است. متفقین با رضاشاه مشکلی نداشتند ولی هنگامی که ناگزیر شدند برای کمک به شوروی، ایران را اشغال کنند، با این واقعیت روبهرو شدند که رضاشاه مورد تنفر عمیق عموم جامعه است و ملت ایران از روسیه و انگلیس هم تنفر شدید دارند. بنابراین به این نتیجه رسیدند اگر آنها بخواهند همچنان دوران اشغال کشور را با همدستی رضاشاه سپری کنند، این همدستی با حکومت منفور، باعث واکنش ملت بر ضد آنها شده و روحیه تنفر مردم ایران از روسیه و انگلیس و آلمانگرایی آنها میتواند بر ضد متفقین و به نفع آلمان فعال شده و روند ارسال اسلحه و تدارکات را به روسیه که سرنوشت جنگ در گرو آن بود، در مخاطره اندازد. از این رو برای جلوگیری از این خطر، از خیر رضاشاه گذشتند و با کنار گذاشتن او خیال خود را راحت کردند.
به هر حال بهرغم همه ادعاهای گزاف و بیپایه پهلویستایان و رضاشاهپردازان درباره استقلال و بیگانهستیزی و کارآمدی حکومت او، حقایق روشن میکند هنگامی که رضاشاه از سوی قدرتهای خارجی برکنار و از کشور اخراج شد، همه اقشار و اصناف ملت از شدت شادمانی، اندوه مشقتهای زمان جنگ و اشغال کشور از سوی بیگانه را کمتر احساس کردند. حتی رجال سیاسی موافق و بهرهمند از حکومت رضاشاه نیز در آن شادمانی ملت شرکت کردند.
در اینجا این پرسش پیش میآید که رژیمی که بنا به ادعای مدافعانش اقدامات او بهگونهای بوده که «اگر کسی سوم اسفند سال ۱۲۹۹ از ایران خارج میشد و در شهریور سال ۱۳۲۰ به ایران بازمیگشت، باورش نمیشد که این سرزمین همان ایران است و رضاشاه در تمام ابعاد ایران را متحول کرد؛ بنابراین هیچ تردیدی وجود ندارد که رضاشاه در حوزه توسعه اقتصادی بیبدیل عمل کرد» پس چگونه است که مردم عصر وی که اقدامات او را میدیدند، هیچ احساس مثبتی نسبت به او نداشتند؟
واقعیت این است که اگر ملت ایران بنا بر اقرار پهلویستایان بیشتر به سبب تنفر تاریخی از انگلیس و روسیه، گرایش به قدرت سوم از جمله آلمان داشت، رضاشاه را در برابر انگلیس و همسو با آلمان میدید، او را در جبهه خود مییافت و بنا به قاعده از او حمایت میکرد یا دستکم از برکناری او ناراحت میشد ، اما واقعیتهای تاریخ، عکس این را نشان میدهد. برای توجیه سقوط دومین شاه پهلوی هم همین بحران برای مدافعان او وجود دارد. آنها برای توجیه سقوط محمدرضاشاه نیز سرنا را از سر گشاد آن میزنند و ادعا میکنند او مدرنیزاسیونی پرشتاب همراه با رشد اقتصادی چشمگیر برای کشور به اجرا گذاشت که به اصطلاح رشک بیگانگان را بر ضد او برانگیخت و خواهان حذف او بودند، ولی این پرسش مطرح است که اگر چنین بود، چرا ملتی که زیر حکومت او و شاهد اقداماتش بودند در نفی او به اجماع بیمانند رسیدند؟ چرا همان قدرتهای خارجی در جریان انقلاب، آنچه توانستند در حمایت از محمدرضاشاه دریغ نکردند؟ ممکن است مدعیان بگویند اگر بیگانگان بیشتر از شاه حمایت میکردند و ملت را بیشتر سرکوب میکردند، شاه میماند، اما آنها باید بتوانند بگویند چرا این کار را نکردند؟ اخلاقمدار بودند؟ یا هر آنچه برایشان مقدور بود انجام دادند و بیشتر از آن نتوانستند؟ مطمئناً هم شاه و هم دولتهای خارجی بیشتر از دیگران به فکر بقا و منافع خودشان بودند و درصدد انجام چنین اقداماتی هم بودند. قدرتهای خارجی، ژنرال رابرت هایزر، معاون فرماندهی کل ناتو را بدین منظور به تهران اعزام کردند، اما امواج انقلاب مردمی و اجماع و پایداری ملت بر ضد رژیم این امکان را به آنها نداد. مهمتر از همه؛ معمولاً افراد یک ملت در برابر بیگانگان حتی با هموطنان عادی و شاید غیرموجه خود هم احساس همبستگی میکنند. در طول تاریخ، نوعاً مردم از شاهان حتی مستبد و دیکتاتور خود در برابر بیگانگان حمایت میکردند. اکنون این پرسش مطرح میشود که چرا درباره پهلویها برعکس این قضیه انجام گرفت و شاه و بیگانگان در یک جبهه در برابر ملت قرار داشتند؟
طبیعی است که هر حکومتی مخالفانی دارد که خواهان فروپاشی آن هستند و در برابر بخشهای بیشتری از جامعه از آن حمایت میکنند؛ اما چرا در مورد پهلویها در میان ملت ایران حتی یک قشر یا گروه وجود نداشت که از شاه کشور خود حمایت کند و در مواردی حتی موافقان آن شاهان نیز از برکناری آنها احساس آرامش و شادمانی میکردند؟ اصولاً چرا شاه یک کشور باید فقط با حمایت بیگانه، امکان ماندن در کشور خود را داشته باشد؟
این واقعیات بنیان همه ادعاهای پهلویستایان درباره مشروعیت و کارآمدی آن رژیم را ویران میکند. آنها عامل این تنفر و عدم حمایت را نیز در دیکتاتوری رژیم پهلوی خلاصه کرده و میگویند در عصر پهلوی از نظر توسعه سیاسی نه تنها پیشرفتی به دست نیامد، بلکه به عقب هم رفتیم اما به نظر میرسد تقلیل همه بحرانهای حکومت پهلوی به دیکتاتوری کار دقیقی نیست و برای تبیین تنفر مردم از آن حکومت و سقوط آن کفایت نمیکند. وابستگی پهلویها به بیگانه، به غرور ملی و عزت جامعه آسیب میرساند و مجموعه سیاستها و اقدامات آن حکومت در حوزههای سیاست، اقتصاد و فرهنگ با هویت ملی جامعه ایرانی تعارض داشت. در نتیجه حکومت با نظام اجتماعی فاصله پیدا کرد و در مقابل آن قرار گرفت. در حکومت پهلوی برای نخستینبار شکافی عمیق، متفاوت از تعارضات میان جامعه با حکومتهای استبدادی گذشته، بین جامعه و حکومت شکل گرفت و به یک منازعه بنیادین و رویارویی عمومی میان آنها انجامید.
دیکتاتوری پهلویها نیز متمایز از دیکتاتوریهای متعارف بوده و تنها جان و مال مردم را تهدید نمی کرد؛ بلکه افزون بر آن در جهت ستیز با هویت ملی و ارزشهای جامعه فعال بود. عامل کانونی تنفر عمومی مردم از پهلویها و صرفنظر کردن از خدمات آنها و ابراز شادی در سقوط آنها در همین تعارض بنیادین ریشه دارد. از منظر جامعه شناسی سیاسی، تحولات و مسائل دوره پهلوی بر این پایه امکان تحلیل واقعنماتری مییابد.
نیم نگاه
جالب است که به رغم اینکه دو طرف قضیه، یعنی هم انگلیسی ها و هم خود رضاشاه، قبول دارند که «رضاخان را انگلیسی ها روی کار آوردند، پهلوی ستایان و رضاشاه پردازان مجاب نمی شوند و انکار می کنند! زیرا به خوبی می دانند که اگر حکومت یک کشور برآمده از اراده بیگانه باشد و برخاسته از اراده مردم آن کشور نباشد، فاقد مشروعیت سیاسی می شود. البته برخی از آنها در برابر شواهد انکار ناپذیر متعدد، در مواردی ناگزیر شده و پیوند کودتا و رضاخـــــــان با انگلیس را می پذیرند، اما واکنش دوم را بروز داده و به سبک شمردن امر مشروعیت سیاسی و انکار ضرورت آن روی می آورند
منظومۀ مدرنیزاسیون پهلویها، وجوهی فرای وجه عمرانی و امنیتی آن داشت که بر آنها سایه افکنده و در نگاه جامعه ایرانی به آنها ماهیت و معنایی غیر ملی بخشید. همین باعث شد که جامعه برآیند اقدامات آن حکومت را که برخی از آنها فی نفسه ممکن بود مطلوب جامعه باشد، در راستای تحکیم تمدن و هویت ملی و عزت و استقلال خود نبیند و از این رو تا سرنگونی رژیم پهلوی با آنها مبارزه کرد. بنا براین هنگامی که اجرای برنامه توسعه و اقدامات و کارکرد یک حکومت، نابودی آن را در پی داشته باشد، با چه معیاری می توان آن حکومت را کار آمد دانست؟ کارآمدی که باید بقای حکومت را تضمین کند؛ اما حکومتی که ملتش بر آن می شورد همان شورش بزرگترین دلیل ناکارآمدی آن است.
برترینها: گروه هکری «عدل علی» اقدام به انتشار تصاویری از یاسمین پهلوی، همسر رضا پهلوی در کنار مردی خارجی کرده است. این تصاویر که عمدتاً خلاف عرف رسانه های رسمی کشور هستند توسط رسانه اصولگرای «مشرق» بازنشر شده است.
اما این مرد کیست؟
برخی گفتهاند مرد حاضر در این تصاویر، تام مورلی، مربی یوگا، همسر آمریکایی نینا نظر، از دوستان ایرانی یاسمین پهلوی است. برخی هم البته این عکس را با عنوان «رسوایی» منتشر کردهاند و مدعی شدند که پای یک مساله خالهزنکی در میان است که البته این مساله تایید نشده است.


بیوگرافی یاسمین پهلوی
یاسمین پهلوی با نام اصلی یاسمین اعتماد امینی متولد سال ۱۳۴۷ در تهران است.
او فرزند فروغ افتخاری و عبدالله اعتماد امینی است.
تحصیلات ابتدایی را در مدرسه خصوصی کامیونیتی تهران آغاز کرد و در سال ۵۷، با وقوع انقلاب اسلامی در ایران، به همراه خانواده ی خود برای همیشه به آمریکا مهاجرت کرد.
در سال ۶۵، در آمریکا با رضا پهلوی، فرزند محمدرضا پهلوی آشنا شد و ازدواج کرد.
حاصل این ازدواج ۳ دختر به نام های نور (متولد ۱۳۷۱)، ایمان (متولد ۱۳۷۲) و فرح (متولد ۱۳۸۲) است.

مادر و پدر یاسمین پهلوی


دختران یاسمین و رضا پهلوی

پس از ازدواج با رضا پهلوی ادامه تحصیل داد و مدرک لیسانس خود را در رشته علوم سیاسی و همچنین مدرک دکترای خود را در رشته حقوق از دانشگاه جرج واشنگتن دریافت کرد.
پس از پایان تحصیلات، در بخش حقوقی بانک جهانی مشغول شد. سپس به عنوان دفتردار یکی از قضات دادگاه عالی واشینگتن خدمت نمود. وی همچنین وکیل مرکز حقوق کودکان آسیب دیده و محروم در واشنگتن بوده است.
در سال ۷۰، مرکز خیریه «بنیاد کودکان ایران» را به همراه نازی افتخاری تأسیس کرد و در سال ۹۲ از این مرکز استعفا داد.
او همچنین عضو کانون وکلای مریلند بوده است.
یاسمین پهلوی در سال ۹۷ از ابتلای خود به سرطان سینه خبر داد.

لازم به توضیح است که این تصاویر از وب سایت «روزیاتو» برداشته شده است.
به گزارش مشرق، گروه هکری عدل علی در تازهترین افشاگری خود، تصاویری از همسر ربع پهلوی با یک مرد فرانسوی را در کانال خود منتشر کرده است.
تصاویری که بنظر میرسد از یک رابطه غیراخلاقی خبر میدهد.
یک رسانه داخلی(مشرق) با انتشار عکسهایی از همسر رضا پهلوی تا حدی مرزهای عرفی انتشار عکس در رسانههای رسمی را جابهجا کرده است.



پاسخ به اهانتی بیاهمیت اما معنادار؛
چه کسی اینروزها بیشتر شبیه «گدایان» است؟/ ضدانقلاب در بیچارگی به هر ریسمانی چنگ میزند
مریم معمارصادقی، مدیر و موسس شبکه ضدانقلاب توانا اخیرا در توییتی به مردم ایران توهین کرد. فارغ از محتوای صحبتهای وی علت به وجود آمدن چنین عصبیتی در این فرد و افرادی از این دست، قابل بررسی است.
گروه سیاست - رجانیوز: مریم معمارصادقی یکی از چهرههای اپوزیسیون اخیرا در توییت خود توهین زشتی به ملت ایران کرده است. توهینی که با واکنشهای مختلفی رو به رو شده است. او گفته است: « تعبیر انگلیسی گداها نمیتوانند انتخاب کننده باشند مناسب ایرانیان است».
به گزارش رجانیوز؛ مریم معمارصادقی، مدیر و موسس شبکه ضدایرانی «توانا» است. این شبکه مانند بنیاد «NUFDI» مستقیما از ایالات متحده و کشورهای غربی تغذیه میشود. چنین فرد معلومالحالی، به خود اجازه توهین به ملت ایران را داده است. اما فارغ از محتوای سخیف توییت وی، علت بر زبان آوردن چنین حرفی اهمیت زیادی دارد.

توییت مریم معمارصادقی
پروژه آشوب و براندازی در ۱۴۰۱، مرده است و دیگر جنازهای بیش از آن نمانده است. با شکست کامل این جریان، اپوزیسیون گمان میکرد انتخاب رهبر میتواند به آنان کمک کند. چنین شرایطی باعث طراحی ایده «من وکالت میدهم» شد.
وکیل اما مهرهای سوخته بود. رضا پهلوی که در دوران اغتشاشات خبری از او و نام خانوادهاش در خیابانهای کشور نبود. تمرکز رسانهها نیز بیشتر روی افرادی همچون علی کریمی، حامد اسماعیلیون و مسیح علینژاد بود. با این حال اما ضدانقلاب تصمیم گرفت رضا پهلوی را به عنوان لیدر خود انتخاب کند.
آنها فکر میکردند این اتفاق فصل جدیدی در مبارزه با جمهوریاسلامی برای آنها رقم خواهد زد، اما بطلان این آرزو چند هفته بیشتر زمان نمیخواست. از روز آغاز کمپین من وکالت میدهم تا کنون انشقاق و دعوا میان معاندین به بالاترین حد خود رسیده است و هر کس ساز خود را میزند.
از میان کل جریان ضدانقلاب فقط سلطنتطلبان افراطی و عدهای از سر حماقت یا ناچاری به رضا پهلوی وکالت دادند. و این پروژه نیز برای مبارزه با جمهوریاسلامی ایران شروع نشده به پایان رسید. اگر چه ممکن است پهلوی به نمایندگی از ۵۰۰هزار نفر از حدود ۱۰۰ میلیون ایرانی سراسر جهان، نمایشهایی را اجرا کند ولی کسی آنرا جدی نخواهد گرفت.
حال مریم معمارصادقی خطاب به کسانی که رضا پهلوی را انتخاب نکردند که چیزی حدود ۹۹.۵ درصد جمعیت ایران است؛ میگوید چارهای ندارید و باید به این فرد که تنها امتیازش (اگر بشود آنرا امتیاز خواند) فرزند یک شاه مخلوع بودن است وکالت بدهید. میگوید ایرانیها گدا هستند و هر غذایی به سویشان آمد باید بپذیرند.
اما سوال اینجاست، گدا و بیچاره اصلی چه کسی است؟ آیا ملت ایران که علیرغم همه نارضایتیهایش، در زمین ضدانقلاب نقش آفرینی نمیکند و به حمایت از کشور خود میپردازد گدا است یا کلونی محدودی که چنگ به هر ریسمانی که میبینند برای زنده نگه داشتن آشوب، میزنند.
آن عده محدودی که توسط جهانیان جدی گرفته نمیشوند و هشتگهایشان را کسی جز بازیگر فراری و فوتبالیست پر سر و صدا بازنشر نمیکند؛ بیشتر شبیه «گدایان» بنظر میرسند. گدایانی که به دنبال هر راهی برای مبارزه با جمهوریاسلامی هستند اما دو مولفه اصلی قدرت در اینباره را ندارد.
نه مردمی از آنها حمایت میکند و نه در محاسبات حقیقی سیاست جایی دارند. گدا که حق انتخابی ندارد، ضدانقلاب خارجنشین است. توان براندازی جمهوریاسلامی را ندارد، راهی برای توبه و برگشت ندارد، رهبری قابل اعتنا حداقل برای سازماندهی خارج از کشور ندارد و در نهایت چارهای جز مردن در غربت و فحش دادن به جمهوریاسلامی نمیتواند داشته باشد.
انتهای پیام/
خبرگزاری فارس در گزارشی بررسی شایعات و ادعاهای جنجالی درباره برخی متهمان و افراد، پیرامون اعتراضات اخیر پرداخته است.
این خبرگزاری با انتشار تصاویری از حسن فیروزی، حسین رونقی، توماج صالحی و گوهر عشقی نوشت:

* برخی رسانهها طی هفتههای گذشته مدعی بازداشت فردی معترض به نام حسن فیروزی شدند. در ادامه ادعا کردند وی بر اثر شکنجه شدید به کُما رفته است. اما همه این ادعاها درحالی بود که فیروزی چهارشنبه هفته پیش در حال فرار از کشور دستگیر شده است.

* در موضوع حسین رونقی هم شبکهها و ماهوارهای فارسی زبان هم این گونه عمل کردند. این رسانهها مدتها بر ادعای اعتصاب غذای ۵۰ روزه رونقی، نارسایی قلبی و کلیوی و شکستن هردوپای وی مانور دادند.

* پس از دستگیری توماج صالحی در حوادث اخیر، شبکه های ماهواره ای فارسی زبان مدعی شدند که توماج مورد ضرب و شتم قرار گرفته و حتی گردن انگشتان دستش توسط ماموران شکسته شده. اما فیلمی از او منتشر شد که نشان داد همه این ادعاها، درست نبود.

* سال گذشته نیز مشابه چنین داستانی را برای گوهر عشقی مادر ستار بهشتی رقم زدند. رسانهها به صورت دسته جمعی مدعی شدند گوهر عشقی در مسیر رفتن به مزار پسرش توسط یک موتورسیکلت مورد سوقصد ثرار گرفته و پس از افتادن برزمین از هوش رفت و در بیمارستان به هوش آمده است. اما دوربینهای مدار بسته، تکنسینهای اورژانس و شاهدان عینی این ادعا را برملا کردند و نشان دادند که وی بدون هیچ گنه سوقصدی تنها به دلیل عدم تعادل بر زمین افتاده بوده است.

* یکی دیگر از ادعاهای اخیر، مربوط به شخصی با نام مستعار «خدانور لجعهای» بود. این رسانه ها با انتشار تصویر وی مدعی شدند که مسئولان ایرانی با یکی از معترضان برخورد نامناسب کرده است. این درحالی بود که فرد ادعایی «صادق کبدانی» از اتباع افغانستانی بود که به جرم سرقت دستگیر شده بود و ایران اینتنرشنال هم خبر دستگیری وی را چندماه پیش از اعتراضات منتشر کرده
گروه سیاست-رجانیوز: چند وقتی است که ضدانقلاب برای فرار از وضعیت شکست مطلق روی به سیاست «دستآورد سازی» آورده است. سیاستی که از ترند کردن هشتگها در فضای مجازی آغاز شد و با تجمعات و دیدارهای نمایشی ادامه یافت. در جدیدترین پرده این نمایش مضحک و دستچندم، اپوزیسیون به منفورترین فرد جریان ضدانقلاب، وکالت میدهد.
به گزارش رجانیوز؛ رضا پهلوی، فرزند آخرین شاه ایران، گزینه براندازها برای رهبری جریان ضدانقلاب است. فردی که ناکارآمدی و عملکرد ضعیفش سالهاست صدای اپوزیسیون را درآورده است. آنها این انتخاب را درحالی انجام دادند که بسیاری از کارشناسان معتقدند در شورشهای ۱۴۰۱، از سلطنت برای همیشه عبور شد.
در هیچکدام از نقاطی که صحنه اغتشاشات بود، شعاری در حمایت از این خانواده فراری نبود. همچنین ضدانقلاب سعی در رونمایی از چهرههای جدید داشت. افرادی همچون «حامد اسماعیلیون»، «علی کریمی» و «مسیح علینژاد» چهرههایی بودند که ضدانقلاب تلاش کرد تا آنها را به مردم ایران تحمیل کند که موفق نشد.

در شرایطی که دیگر خیابانها خالی شده و حتی چیزی برای نمایش رسانهای از آن ندارند؛ آنها به فکر انتخاب رهبر افتادند. کمپین وکالت دادن به رضا پهلوی در این زمان نه تنها موضوعیتی ندارد بلکه هیچ تغییر مهمی را ایجاد نخواهد کرد.
مخالفتها با ربع پهلوی در بدنه ضدانقلاب نیز به خاطر بیکفایتی و ضعفهای او، بسیار زیاد است و از آن مهمتر اغتشاشی در کار نیست که رضا پهلوی بخواد صدای اغتشاشگران باشد. همچنین کلمه «وکالت» با توجه به بار حقوقی و معنوی زیادی که دارد مورد استقبال افراد زیادی قرار نگرفته است.
وکالت دادن به یک فرد، یعنی دادن نمایندگی حقوقی و سیاسی به یک فرد. برای مثال اگر مردم به پیرمرد بختبرگشته اپوزیسیون وکالت داده بودند، او شاید میتوانست به عنوان نماینده مردم از ناتو درخواست حمله نظامی به خاک ایران را کند. قرار دادن چنین امکانی در اختیار کسی که بیشتر به دنکیشوت شبیه است تا رهبر یک انقلاب، مورد استقبال هیچ فرد عاقل و بالغی قرار نگرفته است.
رضا پهلوی ذاتا نمیتواند نماینده بدنه ضعیف و نحیف ضدانقلاب باشد. او فرزند شاهی است که بسیاری از مخالفان وی اکنون در بدنه ضدانقلاب هستند. پهلوی در اپوزیسیون یعنی ضدانقلاب منهای جمهوریخواهان، سازمان منافقین، چپگرایان و بسیاری از جریانات دیگر که نقش مهمی در این جریان سیاسی دارند.
Video Player
مخالفتهای معاندین با وکالت رضا پهلوی | دانلود فیلم
چگالی سیاسی رضا پهلوی زمانی که حامی سیاسی جدی ندارد بسیار کم است و این میتواند مقدمه یک شکست عظیم دیگر باشد. این شرایط ضدانقلاب را در مواجهه با جمهوریاسلامی در یک بنبست دیگر قرار داد. آنها برای گریز از چاله به یک چاه عمیق افتادند. زیرا اگر اپوزیسیون با حمایت دولتهای غربی و داشتن یک رهبر نیز نتواند در ایران خلق آشوب کند، پس چه زمانی به این مهم دست خواهد یافت.
نکته حائز اهمیت دیگر، تعداد کم افراد شرکت کننده در این کمپین بوده است. در کمپین وکالت دادن به رضا پهلوی تنها ۴۰۰هزار نفر شرکت کردند. این عدد کمتر از نیم درصد کل جمعیت ایران است (منهای ایرانیان خارج از کشور). وکالت دادن به رضا پهلوی یک فضاحت تمام عیار محسوب میشود.
فتنه ۱۴۰۱، مرده است و ضدانقلاب میخواهد با این جنازه روزی ۵ بار مصاحبه بگیرد. این سیاست باعث شده آنها فقط در اذهان خودشان پیروز شده باشند و چنین شرایطی آنها را بیش از پیش از واقعیت دور و به انزوای سیاسی نزدیک خواهد کرد. همه این دست و پا زدنها تلاش برای رها شدن از یک مرداب است، تلاشی که آنها را بیش از پیش در این مرداب فرو خواهد برد.


گروه سیاسی - رجانیوز: وکالت، نوعی پیمان، عهد و قرارداد میان آحاد افراد و یا میان حاکمیت و ملت است که با اهداف خاصی وضع میشود.
به گزارش رجانیوز به نقل از روزنامه ایران، آنچه در وکالت جنبه بنیادی دارد، نوعی اعطای نیابت و تفویض اراده، اختیار، دارایی و سایر امور از سوی مؤکل به وکیل برای استیفای حقوق است. در جدیدترین اقدام گروههای ضدایرانی شاهد نمایش وکالت به ربع پهلوی هستیم؛ نمایشی که از یکسو، نه چشماندازی در آینده برایش قابل تصور است و از سوی دیگر، هر هدفی بتوان برایش ذکر کرد، هدف ایجابی سیاسی و راهبردی نمیتوان برایش متصور بود. نخستین افرادی که در این زمین بازی کردند، بازیگران و بازیکنان فراری سینما و فوتبال مانند حمید فرخنژاد و علی کریمی و... بودند که در ازای دریافت تابعیت کشورهای بیگانه به جمع گروههای ضدایرانی خارجنشین پیوستند. بهعنوان نمونه کریمی در حساب توئیتر خود که احتمالاً توسط نیروهای سایبری دشمنان اداره میشود، مدعی شد: «من وکالت میدهم به شاهزاده رضا پهلوی برای دوران گذار از رژیم بچه کش و یک رفراندوم آزاد برای ایرانی آزاد و آباد.» نکته قابل ذکر اینکه سلبریتیهایی مانند علی کریمی، مهناز افشار ، حمید فرخنژاد و... که اکنون به کسوت اپوزیسیون درآمدهاند، به سازمانها و دولتهای ضدایرانی مانند گروهک نفاق و آموزشکده توانا دسترسی دادهاند تا با استفاده از ظرفیت شهرت مجازی این افراد، جنگ روانی خود علیه ایران را رقم بزنند. به تعبیر دیگر، کریمی و دیگران قبل از اینکه به ربع پهلوی وکالت داده باشند، اختیار زیست خود را به سازمانهای خارجی و گروهکهای تروریستی مانند فرقه رجوی تفویض کردهاند.پرسشی که در اینجا قابل طرح است این است که سه ضلع سلبریتیها، گروهک منافقین و سلطنتطلبان که حتی قابلیت برگزاری یک تجمع یک ساعته بدون درگیری فیزیکی و لفظی را ندارند، چگونه میتوانند در یک فرایند سیاسی-رسانهای به اجماع برسند؟! در ادامه و برای دستیابی به پاسخ این پرسش، به زمینههای تاریخی چنین کمپینهایی به همراه اهداف راه اندازی آنها و تشریح همین تناقضهای ظاهری پرداخته خواهد شد.
بیت فتنه و بازی «رفراندوم»
همان گونه که گفته شد، چنین اقداماتی مسبوق به سابقه هستند و نمونههای متعددی میتوان برای آنها ذکر کرد. یکی از مهمترین سوءاستفادههای جریانهای ضدانقلاب خارجنشین که البته با پشتیبانی معنوی و سیاسی برخی محافل و شبکههای مرتبط داخلی صورت گرفت، طرح برگزاری رفراندوم در سایتی موسوم به «60 میلیون داتکام» بود که در آن، عدهای در خارج از کشور برای جلب توجه مقامات دولتهای متخاصم مدعی وکالت از جانب مردم ایران شدند. در اواخر عمر دولت اصلاحات (آذر ماه سال ١٣٨٣) فراخوانی مبنی بر برگزاری «رفراندوم» برای تغییر قانون اساسی از سوی چهرههای بدسابقهای همچون محسن سازگارا، مهرانگیز کار، محمد ملکی، ناصر زرافشان و اکبر عطری و... صادر شد که مورد استقبال رسانههای فارسیزبان معاند قرار گرفت. نکته قابل توجه در خصوص این اقدام نمایشی این است که چند روز پس از صدور این فراخوان و بیاعتنایی مردم به آن، بیت حسینعلی منتظری آن را اقدامی مشروع خوانده و از اصل آن دفاع کرد. حتی احمد منتظری فرزند حسینعلی منتظری ابتدا در سوم دی ماه سال ١٣٨٣ با رسانه سلطنتی بیبیسی و سپس، سه روز بعد با رادیو فردا (وابسته به سیا و کنگره امریکا) مصاحبه کرده و از تأیید رفراندوم توسط مرجع تقلید اصلاحطلبان خبر داد. ناگفته نماند که بیت اخیرالذکر، در مقاطع مختلفی در طول تاریخ انقلاب اسلامی، خواسته یا ناخواسته، تبدیل به مخفیگاه یا پناهگاه شدیدترین دشمنان انقلاب، از لیبرالها تا اعضای گروهک نفاق شد و متعاقباً از همین ناحیه آسیبهای متعدد و عمیقی به بدنه نظام جمهوری اسلامی وارد شد.هرچند ایده رفراندوم در آن مقطع آنقدر بیربط بود که حتی برخی چهرههای مرکزی در حلقه امنیتی محافل اصلاحطلب مانند سعید حجاریان آن را مضحک خواندند، اما باز با این حال، گروههای افراطی مانند حزب منحله «مشارکت» از آن دفاع کردند. اما اینکه اصلاحطلبان چرا و به چه حقی به گروههای ضدایرانی وکالت میدهند، موضوعی تاریخی است که تفصیل آن دراین نوشتار نمیگنجد، ولی به هر تقدیر آنچه قابل تأمل است این است که ضدانقلاب نیز گویا در داخل به اصلاحطلبان وکالت دادهاند و این چرخه همچنان امتداد دارد...
چرا وکالت موقت؟
برای اینکه بتوان به پاسخ دقیقی برای درک چرایی اعطای وکالت به ربع پهلوی دست یافت، باید ابتدائاً به ماهیت این نمایش اشاره کرد. مهمترین کلیدواژه و مضمون مشترک در متن اعطای وکالت ضدانقلاب به رضا پهلوی، مفهوم «دوران گذار» است؛ کدواژه «دوران گذار» دلالتهایی دارد که در فهم این اقدام قابل تأمل است. نخستین موضوعی که در تحلیل اعطای وکالت از سوی افراد نزدیک به جریان نفاق به ربع پهلوی میتوان ذکر کرد این است که دولتها و سازمانهای متخاصم با جمهوری اسلامی سالها است که در حال تلاش برای رفع اختلافات بنیادین و اجماعسازی میان گروههای ضدانقلاب یا حتی فقط نمایش یک اجماع هستند، ولی باز مشاهده میشود که در تمام تجمعاتی که این گروهکها علیه جمهوری اسلامی برگزار میکنند، نمیتوان حتی یک مورد را ذکر کرد که این دستهها به یکدیگر حمله نکنند، متعاقباً آنچه برای نهادها و سرویسهای اطلاعاتی بیگانه به رؤیایی تعبیرنشدنی تبدیل شده است، نه براندازی جمهوری اسلامی؛ بلکه همین آرزوی اجماع است. بنابراین، نخستین وجه این ماجرا تلاش برای بازنمایی ائتلاف و اجماع است.
دومین موضوعی که باید یادآوری کرد، برنامهریزی جریانهای چپگرا - از چپهای پستمدرن مانند فمینیستها گرفته تا چپهای مرتجع مانند سازمان منافقین - برای حذف یا تقلیل جایگاه پهلوی در معادلات سیاسی اپوزیسیون است و این طرح و برنامه را از همان ابتدای آشوب برآمده از بهانه فوت خانم مهسا امینی میشد مشاهده کرد؛ مسألهای که در کنار کلیدواژه «دوران گذار» باعث شده ناظران از چنین اعطای وکالت موقتی با عنوان «پوست موز زیر پای پهلوی» یاد کنند.
سومین دلیلی که در تحلیل اعطای وکالت به رضا پهلوی میتوان ذکر کرد این است که چهرهها و جریانهای ضدایرانی خارج نشین، به دلیل زیست انگلی خود نیازمند تغذیه از منابع مالی دشمنان ایران هستند و تأمین مالی خود را عمدتاً از طریق پروژههای اینچنینی و جلب توجه لابیهای ضدایرانی و مقامات سیاسی دولتهای متخاصم و کارهای خلاف مانند پولشویی و سوءاستفاده از پوشش خیریه انجام میدهند. این نمایش را نیز به هیچوجه نباید بدون ملاحظه جنبههای مالی و دریافت پول از دربار سعودی و دولتهای اروپایی تفسیر کرد.
در پایان باید به یک سرفصل پژوهشی جدید اشاره کرد و آن، بازسازی و بازیابی تشکیلات داخلی و افزایش وزن سازمان منافقین در میان گروههای برانداز توسط دولتهای امریکا، رژیم صهیونیستی و سعودی است که در فرصتی مستقل به آن پرداخته خواهد شد. در این مؤخره در همین حد اشاره میشود که این اعطای «وکالت موقت» هم در راستای همین سیاست جدید صورت گرفته است، چراکه همانطور که گفته شد، دینامیسم جدید اپوزیسیون طوری طراحی شده است که کاهش وزن یکی، افزایش وزن دیگری را به دنبال دارد و منطقاً گروهها و چهرهها برای بقا باید از یکسو، قابلیتهای عملیاتی خود را به رخ سرویسها و دولتهای بیگانه بکشند و از سوی دیگر، مراقب توازن و تعادل وزن رقبای خود هم باشندوگرنه به راحتی حذف خواهند شد. بهعنوان نمونه، حذف یا تحقیر پهلوی، ارتقای وزن سازمان منافقین بهعنوان دشمن تاریخی پهلوی را البته با هماهنگی و اراده غربیها و صهیونیستها در پی خواهد داشت. تلاش بیوقفه افرادی مانند معصومه علینژاد قمی کلایی (مشهور به مسیح علینژاد) و نازنین بنیادی برای ماندن و دیده شدن هم در همین چرخه بقا و تنازع قابل فهم است.
اما این بازیابی هویتی و عملیاتی، همانطور که گفته شد یک وجه داخلی هم دارد و آن بازسازی و ترمیم تشکیلاتی سازمان منافقین از طریق تحریک و سازماندهی خانوارهای نفاق در مناطق مرکزی کشور در پوششهای جدیدتر و کمتر شناخته شدهتر مانند «جوانان محلات» است. البته سازمان منافقین، تنها نیروی کنشگر گام سوم آشوب نیست بلکه همانطور که اشاره شد، ظرفیت داخلی نفاق برای عملیات در مناطق مرکزی در نظر گرفته شده است، در حالی که مناطق و شهرهای مرزی، مهمترین مبادی اقدامات تروریستی هستند و گروههای تجزیهطلب مسلح برای انجام این اقدامات سازماندهی شدهاند.علت عطف توجه فراسازمانهای بینالمللی مانند لابی یهود در امریکا و یا دولتهای سعودی، اسرائیل و چند دولت اروپایی به سازمان منافقین نیز در همین شبکه داخلی سازمان یافته و سابقه سیاه آن در ترور و جنگ داخلی نهفته است. پیشبینی سرنوشت هر اقدامی از سوی سازمان در این مقطع، ذیل «گام سوم آشوب» معنا مییابد و در حال حاضر، به دلیل شکست و مهار دو فاز قبلی، چشمانداز روشنی برای آن، مگر نوعی خودکشی دستجمعی مانند سی خرداد ۶۰ و فروغ جاویدان (مرصاد) در مرداد ۶٧ قابل فرض نیست.